خوابی که تعبیر نمی شود

 

پاهایم را

به تمام تیرآهن های زمین بسته اند

و من هر شب

بال در می آورم

 

هیشکی تو این کوچه آواز نمی خونه

مثل یه ماشین، مثل پراید هدی، رد شی از خیابون، از کوچه، از پاییز، از آدما، ردشی وهیچ چیز روت تاثیر نذاره حتی قیمت بنزین. مثل یه ماشین، مثل پراید هدی.

 

دور، مثل یک نقطه

 

بادبادک هوا کنی، آن وقت می فهمی وقتی می گویم انگار که یک تکه از روحت آن بالا سیر می کند یعنی چه و این چه لذتی دارد.

مشکل از نوع خفن داشته باشی، آن وقت می فهمی "چنان خشکسالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق" یعنی چه.

دوروبرت یک نفر پیدا نشود که با اطمینان حرف دلت را به او بگویی و او واقعا گوش بدهد، آن وقت می فهمی تنهایی چه جور چیزی است.

چند پیراهن بیشتر پاره کنی، آن وقت می فهمی که نه سیب مهم است نه چاقو، چیزی که اهمیت دارد دوست است و دل تو.

دچار کابوس بشوی، آن وقت می فهمی خورشید روز بعد یعنی چه.

هر صبح اولین طپش قلبت نگرانی و دلهره و اندوه را جای خون به همه سلول هایت پمپ کند، آن وقت می فهمی گشایش یعنی چه.

از سانحه جان به در ببری، آن وقت می فهمی این همه دنباله های رنگی یک بادبادک بیشتر نیست و دلت می خواهد سر خوش بگویی "ای خاک بر سر این زندگی" و زندگی کنی و ساده تر از قبل ببینی این همه پیچیدگی را و هم فکر کنی هم فکر نکنی به "بودن"و "از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا می روم آخر و....." وآن وقت اگر یادت برود مایع سفید کننده بخری، یادت خواهد آمد که لباس روحت را پاکیزه نگه داری: هیچ مایع سفید کننده ای برای سفید کردنش وجود ندارد.

 

... و چقدر دورم از این چشم اندازها حتی، مثل بادبادکی که باد ربوده باشدش ... .

 

پاییز پرتقالی

۱

پاییز بی خیال، پاییز خوشحال بی خیال، پاییز چاق مثل زن های چاق و آسوده و بی خیال. حتی اگر بدانی که بهترین جا برای گریه کردن در این شهر درندشت کنار اتوبان است آن هم هم مسیر خودروها تا هیچ کس نبیندت، آن هم زیر باران، باز هم پاییز بی خیال است. کاش من پاییز بی خیالی بودم یله در نیمی از زمین، آسوده می آمدم، آسوده می رفتم و نمی دیدم اندوه خاکستری آدم ها را. 

۲

چه اشکالی دارد یک خاطره را چند بار تعریف کنی؟ اشکالی ندارد؟

یه روز که رفته بودیم خرید رفتیم تو یه مغازه نه خیلی بزرگ. صاحب مغازه با پسراش و یکی دو تا از دوستاش نشسته بودن به پرتقال خوردن. یه کیسه بزرگ پرتقال اونجا بود و اونا هی می خوردن هی می خوردن. بخاری هم روشن بود. انقدر اونجا فضا آروم و خوش بود که انگار یه خواب خوش می دیدی. واسه همین ژاکتی رو که از اونجا خریده بودم پیدا نمی کردم آخه فکر می کردم نارنجیه ولی رنگ اون آبی بود. تصویر اون مهمونی پرتقال حک شده رو یه عبارت: لحظه های سرخوشی.

۳

پاییز فقط بلده لبخند بزنه حتی وقتی ابرها، درخت ها و آدم ها گریه می کنن. یه فنجون چای یا قهوه بگیرید دستتون و در حالی که کنار پنجره ایستادید، جرعه جرعه ازش بخورید. این طوری می تونید به پاییز لبخند بزنید تا سرخوشی اش به شما هم سرایت کنه. به دور و بری هاتون هم لبخند بزنید: سرخوشی ای که سرایت نکنه به چه دردی می خوره؟ 

دو تکه از عصر

۱

از من بترس

اقیانوسی از اشک های نریخته ام

به آنی، می توانم غرقت کنم

۲

آرزوی توامان بودن و نبودن

مثل گیلاس های توامان آویخته از گوش

گیلا س هایی، نه برای خوردن

 

خواندیدنی

این مطلب کار مهدی جابری است. هزار بار بیشتر گفته ام یک داستان نویس قهار است ولی گوش نداده و همچنان نمی نویسد.

اين حوالي، یه فصل تازه

فانتزی: عبور از زیر خوشه های اقاقی، هوای خنک، آسمان ابری، باران، برگ هایی که تازه سبز شده اند و تازه با همه چیز آشنا می شوند و با تو هم، حس سیال ـ و دردناك و دلپذير ـ شکفتن و سبزی روشن و براق منتشر در لحظه های تر، حلول آرامش قبل از آغازی دوباره در تمام سلول های روی نیمکره و استواری زندگی و ادامه زندگی و بی اعتنایی زندگی به هرچه ویرانگری انسانی، نگاه کن، آرامش و صبر، آرامش و صبر، آرامش و صبر، و زندگی، و زمین از سر می گیرد، و ما پایان نمی دهیم به درک نادرستمان از سیاره مادر با هر آنچه بر آن است. در قبال نشاط منتشر از برگ های تازه چه داریم برای تقدیم؟ 

 ملموس: بارون میاد. اون بیرون پشت پنجره. لابد خوشیه. ولی، کی  می دونه تو دل مردم چی می گذره؟ اونی که تندی می رفت شاد بود یا غمگین؟ اونی که آسته می رفت شاد بود یا غمگین؟ اونی که داره اینارو می نویسه شاده یا غمگین، اونی که اینارو می خونه شاده یا غمگین؟ بذار چایی مونو بخوریم قلپ قلپ و محو بارون بشیم نم نم و به هیچی فکر نکنیم.

هجو: این یه مسابقه است و هر کی زودتر بچگی اش رو خاک کنه تا زودتر یه خاکی تو سر زندگی اش بریزه برنده است جایزه اش هم به به و چه چه مخلوطه (دروغ و راست) واسه به دوران رسیدنش تو دنیایی که می شناسیمش آخه خودمون ساختیمش ولی اگه هممون خوبیم چرا بیشتر این دنیا بده؟ اکثر قریب به اتفاقمون هم که همه اش داره با سعی وافر یه خاکی تو سر زندگی اش می ریزه ولی... . خاکبرداری از رو زندگی بهتر نیست؟ کسی تجربه نکرده؟

آرزو: دلم یه بی غمی عظیم می خواد مثل یه عصر نيمه آفتابی تو یه حیاط دلباز و تمیز و یه عصرونه با چند تا دوست و آشنا بی هیچ دغدغه ای، واقعا و مطلقا بدون دغدغه از هر نوعش و پر از لحظه های سبک خوش مثل حباب های رنگی که هی فضا ازشون پر و خالی می شه و دلم می خواد این لحظه مثل سکانس آخر يه فیلم با پايان خوش باشه كه یعنی دیگه بعدش همین طوری ادامه داره ـ معمولا ما به اتفاقای بعد از سکانس آخر این جور فیلما فکر نمی کنیم انگار اين سكانس آخر تا ابد كش مياد مثل يه عكس تو قاب ـ  و اين لحظه كش بياد.

؟: نه، موضوع اين نيست كه چرا هستم و اينجام و نه هيچ جاي ديگه مثلا يه دهكده تو ژاپن و چرا حالا هستم و نه هيچ وقت ديگه و بعدش چي مي شه و چرا همش فكر مي كنم كه دارم خواب مي بينم كه دارم زندگي مي كنم ـ فضاها يه جوري مثل توي خوابه، نه؟ـ يا حتي اينكه چرا فوري نمي شه فهميد تو دل يكي ديگه چيه. موضوع اينه كه اصلا اين مهمه كه دل زندگي هم واسه ما تنگ مي شه يا نه؟  

آغاز

 

ـ سلام.

و کودکی ام تباه شد

 

دوشیزه اتوبان های تهران

 

اتوبان ها

نه کش می آیند برایش

وقتی خیال می بافد

نه کوتاه می آیند

وقتی دیرش می شود

نه مقصدها سر خم می کنند برایش

نه مبدا ها

نه ترافیک راه باز می کند

نه چراغ ها سبز می شوند پیش پایش

و همه شهر

عادت دارد

به چهره عبوس پریده رنگش

با ترسی که پنهان و پیدا

و او عادت دارد

تند و تند لیس بزند

ترس بزرگی را که روی لب هایش می نشیند

وقتی دیر می شود

می ترسد

نانش آجر شود

به خاطر دندان هایش که خرابند

و عادت دارد

روی خوش نشان ندهد به هیچ چیز

شاید که بهایش گزاف باشد

و عادت دارد

به شهر که خاکستری است

و به آدم ها

که خاکستری اند

و بی تفاوت

و عادت دارد

فکر نکند

به ۵۰۰ تومانی های کهنه می ماند

که اگرچه ارزش دارند

اما نخواستنی اند

وقتی ۲۰۰۰تومانی های نو

و عادت دارد

نبیند

هیچ چیز

همه چیز را

و بگذرد از همه چیز

فقط به خاطر یقینش به گنجش

که لبخندی است

و یقین می داند اگر روزی

نمایانش کند

همه مردهای دنیا

عاشقش خواهند شد

او

بانو ماگنولیا

دوشیزه اتوبان های تهران

که پریده رنگ و بی لبخند

صبح اول وقت

منتظر اتوبوس ایستاده

 

بی عنوان

 

کدام خاک باران خورده؟

نان من بوی داس می دهد.