خیابان مهناز، ظهر چهارشنبه
مرد میانسالی دست پسرش را گرفته. آن دو در پیاده رو قدم می زنند. مرد به پسر می گوید: « ... جشن دیگری هم داریم. چهار شنبه سوری. چهارشنبه سوری که می شود، آتش روشن می کنند، از روی آتش می پرند، آجیل چهارشنبه سوری می خورند، فال می گیرند .... »
مرد، پیر و خسته به نظر می رسد و پسر ـ کبیر صغیر، که طرح چهره اش نوعی ناتوانی ذهنی را آشکار کرده ـ همچنان که موزاییک های کف خیابان را متر می کند، به حرفهای پدر گوش می دهد: « ها ... ها ... راستی؟ ... کی؟... ها ... »
پسر کبیر صغیر، کی فراموش می کند این حکایتها، رسمها، نامها و ایام را؟ شاید همان دم، شاید لحظه ای بعد وقتی ته سیگاری روشن روی زمین می بیند یا پنج دقیقه بعد، وقتی پرایدی آن طرف خیابان بوق می زند یا.... به هر حال به سال نمی کشد. که اگر چنین بود تکرار این روایت ها را برای دست کم شانزدهمین بار در دست کم شانزدهمین زمستان زندگی اش نمی شنید و برای دست کم شانزدهمین بار چنین از شنیدنش سرخوش نمی شد.
... و ما همواره کبیر صغیریم، وقتی تاریخ پیر و خسته است.